Posts filed under 'متفرقه'
دموكراسي تا كجا؟!
مدتیه که ذهنم مشغول این قضیه شده که؛ مرز دموکراسی کجاست؟ تا کجا میشه به دموکراسی تن داد؟ آیا دموکراسی امر مطلقی است و هیچ چون و چرا، هیچ محدوده و خط قرمز، و هیچ باید و نبایدی نداره؟
مثلا فکر میکنم به اینکه در صورت مطلق بودن دموکراسی، امکان داره (و فقط امکان داره) مردم یکی از استانهای مرزی کشور بخواهند از ایران جدا شوند و استان خود را به یک کشور مستقل تبدیل کنند! حال باید چکار کرد؟ دموکرات باشیم یا مستبد؟ خواست عمومی مردم آن استان جدا شدن از ایران خواهد بود؛ و این یعنی تجزیه کشور! با رشد روزافزون حس ملیگرایی که از جامعه ایران سراغ دارم، احتمالا تمام افرادی که با این دو راهی (تجزیه ایران یا یکپارچگی خاک آبا و اجدادی) روبرو میشوند، دومی را انتخاب خواهند کرد و ننگ “مستبد بودن” را به جان خواهند خرید. به همین راحتی!

همچنین به وفور افرادی را دیدهام که بسیار دم از دموکراسی میزنند، بسیار صحبت از آزادی عقیده و بیان میکنند، فریاد آزادی برای همهی افراد و گروهها را سر میدهند، اما در برابر عده بسیار معدودی “پانترک تجزیهطلب” بدویترین، بیمنطقترین و سرکوبگرانهترین رفتارها را از خود به نمایش میگذارند. اینجاست که دموکراسی مطلق و بیچونوچرا در بعد پراتیک با سوالهایی جدی روبرو میشود.
اما اگر قرار است کسی یا مرجعی دموکراسی را (خدای ناکرده) کنترل کند و برای آن حد و مرزهایی قائل شود، به نظر من آنجا اولین خدشهها بر مفهوم دموکراسی وارد میشود. آنجاست که به خود اجازه میدهیم دموکراسی را به نفع خود مصادره کنیم و هر جا که منافع ما را تامین نکرد آنرا تقبیح نمائیم و دور بیاندازیم.
حال باید با اینگونه تناقضها چکار کرد؟ مثلا همانطور که گفتم دموکراسی گاهی ممکن است تمامیت ارضی میهن عزیزمان را با خطر مواجه کند؛ دموکرات باشیم و به خواست مردم خطهای از ایران برای استقلال گردن بنهیم یا تبصره بیاوریم که “نه، این نمیشود! دموکراسی در هر جا که معنی نمیدهد! دموکراسی فقط در مواردی که من میگویم باید اجرا شود”. خلاصه اینکه مدتی است بدجوری درگیر این مسئله هستم. خواستم اینجا مطرحاش کنم تا شاید جوابی بگیرم.
پینوشت: درمورد آزادی بیان هم با چنین سوالهایی درگیرم. این درگیری از آنجایی آغاز شد که نخستوزیر دانمارک پس از دیدار با سید محمد خاتمی از احترام به مقدسات دیگران و قائل شدن حد و مرزهایی در آزادی بیان سخن گفته بود. اینهم یعنی اولین خدشهها در دنیای آزاد بر مفهوم آزادی بیان!
10 comments آوریل 16, 2009
وقتي تركي بلد نيستي….
چقدر بده آدم از تركي هيچي نفهمه، ولي از يه آهنگ تركي خوشش بياد و بخواد زمزمه اش كنه. فاجعه اي كه پيش مياد يه چيزي تو همين مايه هاست: بيلمردين حياتي نينديري اولدون، بيگيلي بيگيلي بيگولدون، (اينجا يه سري واژه هاي نامفهوم تلفظ ميشه)!!!!
اين آهنگي كه به نحو ديوانه واري دوستش دارم و به شكل دردناكي زمزمه اش ميكنم، يه آهنگ بسيار زيبايي است از خواننده ترك kenan dogulu به اسم bas harfi ben. هم موسيقي و صداي kenan dogulu بسيار زيباست، هم ويدئو كليپش. حدود 2 ساله كه آهنگ رو گوش ميكنم و لذت ميبرم.
2 comments آوریل 9, 2009
چرا خاتمي يك “اتوبوس” به حساب نمي آيد؟!
چند شب پیش با یکی از دوستان در فیسبوک چت میکردم، بحثمان به اهمیت ثبات فکری و پرهیز از تلوّن و تذبذب در آرا و نظرات كشيده شد. دوستم جمله بسيار قشنگي را در همين مورد گفت: «آدم بايد مث يه اتوبوس باشه، بايد راه خودش رو بره جلو، هر كس خواست سوار بشه و هر كس خواست پياده بشه».
از طرف ديگه با توجه به مطرح بودن بحث انتخابات رياست جمهوري و نيز كانديداتوري سيد محمد خاتمي، پيش خودم مقايسهای انجام دادم و بررسی کردم که چرا به پرچمدار اصلاحات! انگ «تذبذب» و ناپايداري زده ميشود و در اصطلاح او را یک “اتوبوس” به حساب نمیآورند؟
طبیعی است یک “اتوبوس” (طبق آن جمله مذکور) باید 2 ویژگی مهم و برجسته داشته باشد؛
1. ثبات فکری و عقیدتی
2. هماهنگی بین اندیشه و عمل
یعنی بر اساس این دو اصل، فردی “اتوبوس” است که در طول زمان یک خط فکری ثابت را دنبال کند و دیگر آنکه بر اساس همان عقایدی که دارد عمل نماید و کوتاه نیاید و کج نرود!
اما درمورد خاتمی کدامیک از این شرایط برقرار است و کدامیک در او وجود ندارد؟ خاتمیای که داریم دربارهاش صحبت میکنیم طبیعتا خاتمی دههی 70 و 80 است. از خاتمی دهه 60 به دلایلی چشم میپوشیم.
خاتمی سیاستمدار (دهه 70 و 80) دارای یک ثبات فکری و نظری قابل توجه بوده است. این ثبات آنقدر زیاد و آشکار بوده که گاهی به «گیر کردن سوزن» و «درجا زدن» تعبیر شده است. تقریبا از انتخابات دوم خرداد 76 به این طرف، چند هزار ساعت سخنرانی خاتمی را در ذهن دارم درمورد اهمیت آزادی و دموکراسی، نسبت دین و آزادی، نسبت دین و دموکراسی، و… . همیشه هم تقریبا از کلمات و جملات یکسانی استفاده کرده است. به جد معتقدم که این حرفها فقط حرف نبوده و خود خاتمی نیز واقعا به آنها اعتقاد دارد.
از طرف دیگر میدانیم که خاتمی چندان در راه عملی کردن عقایدش از خود پایداری نشان نداده است. یعنی همیشه میگفته دموکراسی، ولی به راحتی حرف رهبر و شورای نگهبان را پذیرفته و انتخابات مجلس هفتم را برگزار کرده است. از آزادی بیان و عقیده صحبت کرده ولی از زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی مثل اکبر گنجی و عماد باقی و مرحوم اکبر محمدی و…. حمایت نکرده است و…. .
بر همین اساس نیز هست که خاتمی را یک چهرهی فرهنگی میدانیم، نه یک چهرهی سیاسی و او را بیشتر به عنوان یک روشنفکر قبول داریم تا یک سیاستمدار. لازمهی کار یک سیاستمدار «عمل کردن» بر مبنای یک خط فکری است؛ اما برای یک روشنفکر همان «فکر کردن» کفایت میکند.
طبق مطالب گفته شده در بالا، خاتمی “اتوبوس” هم به حساب نمیآید. چرا که بین حرف و عملش هماهنگی و تطابق وجود ندارد. در آینده نزدیک مطلبی خواهم نوشت تحت عنوان “چرا نمیتوان به خاتمی اعتماد کرد؟” که پایه اصلی آن بر استدلالات همین نوشته استوار خواهد بود.

4 comments مارس 5, 2009
سوره عشق!
جی اف. بی اف. تفو بر عشق و تفو بر معشوق. و تفو بر آنچه كه دل ميبندید. همانا که عشق دروغی بود که شیطان آنرا سرود و انسان آنرا ربود. و خدا روندگان بر راه شیطان را دوست ندارد و همانا جایگاهشان دوزخ است.
بگیرید (زنان را) و عشقبازی کنید، ولی عاشق نشوید. آیا گمان کردهاید برابرند کسانی که عاشقاند با کسانی که فارغاند (از دنیا و متعلقاتش)؟؟
شاشیدند به شما و (شما نیز) بشاشید به عشق و خدا برترین شاشندگان است.
پینوشت: مدتی بود احساس میکردم که به رسالت برگزیده شدهام. امشب گفتم که اولین سورهی خودم رو “منتشر” کنم، شاید که رستگار شوم.
5 comments ژانویه 17, 2009
کاش سیاستمان هم عین فوتبالمان بود!
برنامه نود اين هفته باز هم شاهد جنجالآفرینی مهمانان تلفنی آن علیه شخص عادل فردوسی پور بود. پس از آن که هفتهي قبل سردار عزیز محمدی رئیس سازمان لیگ، فردوسیپور را به سو استفاده از تریبون صدا و سیما و زیر سوال بردن دستاوردهای نظام جمهوری اسلامی متهم نمود، بار دیگر شب گذشته آخوندی سخنگوی جوان و کمتجربهی سازمان تربیت بدنی و عضو هیئت مدیرهی پرسپولیس با حمله به عملکرد مجری نود و مشی کلی آن برنامه، خواستار عدم دخالت فردوسیپور در تصمیمات مدیران ورزش کشور شد.
بحث بر سر تغییر مدیرعامل باشگاه پرسپولیس و حرف و حدیثهای پیرامون آن بود؛ جایی که به نظر نمیرسید آخوندی حرف قانعکننده و دلایل محکمی در جواب مستندات عادل فردوسیپور داشته باشد. به همین دلیل نیز بود که سخنگوی سازمان تربیت بدنی، به جای پاسخگویی در مورد عملکرد ضعیف آن سازمان در قبال دو باشگاه پرطرفدار پایتخت، ترجیح داد تا با فرافکنی و انداختن توپ در زمین فردوسیپور، راه فراری برای خود و سازمان متبوعاش بجوید. اما واکنشهای منطقی و مناسب مجری برنامه نود و نیز حرفهای بیپایه و اساس و خارج از شان و ادب آخوندی، نتیجهای متفاوت و دور از انتظار را برای وی رقم زد؛ آنجا که پس از افاضات آقای سخنگو، نتایج مسابقه اساماسی برنامه نود، به نحو معناداری به سمت گزینهي نامطبوع سازمان ورزش گرایش پیدا کرد. سوال درمورد تاثیر تغییر مدیرعامل پرسپولیس در نتیجهگیریهای آیندهی این تیم بود. تا آن موقع، 50 درصد از مردم رای به تاثیر مثبت و 50 درصد دیگر رای به عدم تاثیر داده بودند. اما دیالکتیک آزاد و تقریبا بدون خط قرمز آخوندی و فردوسیپور (به عقیده من به عنوان نمایندگانی از دو نوع تفکر واپسگرا و مترقی) باعث تنویر افکار عمومی و اتخاذ موضع صحیح توسط آنان شد.
همهی این مثنوی را گفتم تا به اینجا برسم که ای کاش صحنهی انتخابات هم در ایران مثل برنامهی نود بود. خطوط قرمز یا نبودند یا آنقدر باز و سخاوتمندانه تعریف شده بودند که مزاحمت خاصی را ایجاد نمیکردند. تازه اگر کسی میخواست به وضع ساده موجود، تکلّفی را بیالاید و مرزهای محدودکنندهی جدیدی را خلق کند (زیر سوال بردن دستاوردهای نظام) با واکنش منفی همگان مواجه میشد.
ای کاش نتایج انتخابات مثل نتایج مسابقهی اساماسی عادل فردوسیپور قابل اعتماد بود. میشد آرا را به صورت آنلاین دید و حتی از رقم یکان هر کدام از گزینهها آگاه بود. میشد اطمینان کرد که نتایجی که در اختیار ما قرار میدهند، همان نتایج واقعی است، بدون کوچکترین دخل و تصرف. ای کاش احمد جنتی هم مثل عادل فردوسیپور بود؛ هم عادل بود، هم جوان بود، هم قیافهاش را میشد تحمل کرد و هم حرفهایش شنیدنی بود.
ای کاش حافظهی تاریخی ما، مثل آرشیو برنامهی نود بود. گاه و بیگاه به آن رجوع میکردیم و بعضی از حرفها و حرکات سیاستمداران خود را به یاد میآوردیم و مثل پتک میکوبیدیم توی سرشان.
ای کاش سیاستمان هم عین فوتبالمان بود؛ هر کس تخصص داشت (عکس با شورت ورزشی) کارش جلوتر بود و کسی برای عمّامه تره هم خورد نمیکرد.
ای کاش همانطور که در ورزش، فرق افشین قطبی را اکبر میثاقیان و فیروز کریمی فهمیدیم، در سیاست نیز همینگونه عمل میکردیم.
و ای کاشهای حسرتبرانگیز دیگر…..
پینوشت: ای کاش خدا سایهی عادل فردوسیپور را هیچ وقت از سر این مملکت کم نکند.
3 comments ژانویه 9, 2009