بایگانیِ اوت, 2010
براي پدرم….
عمري در حق پدرم بد كردم. عمري از دست من بدي ديد و زجر كشيد. يك عمر مظلومانه و بدون اينكه صدايش در بيايد برايم همه كاري كرد. باورتان نميشود، اما حقيقت دارد. بدي هايي در حق پدرم كرده ام كه حتي از فكر كردن به آنها احساس شرمندگي ميكنم.
(خدايا! نميشه برگرديم به گذشته ها تا بتونم جبران كنم. اينجوري حداقل پيش خودم سرافكنده نيستم.
خدا، حداقل از اين زجري كه ميكشم نجاتم بده. نجاتم بده…. )
ما ايراني ها اصطلاحي داريم با اين عنوان: «جان خود را قربان كسي كردن». كه اين اصطلاح را هميشه و بدون توجه به محتواي آن به كار ميبريم. بدون اينكه موقع گفتن آن، واقعا بدانيم كه داريم چه ميگوييم، و اين «قربان شما»يي كه ميگوييم، يعني حاضرم بميريم براي شما.
الان من به جايي رسيده ام كه؛ با تمام وجود حاضرم بميريم، براي پدرم….