غیرت؛ زاییده ترس از سرزنش؟!
«غیرت ایرانی» یکی از آن واژهها و اصطلاحات آشنای ذهن ماست. فرقی نمیکند بازی فوتبالی باشد که تیم ملی ما با فضاحت در حال باختن است یا رزمایشهای متعدد سپاه (که به قول مردم از دشمن فرضی هم شکست میخورند)، در هر صورت صحبتها از غیرت و تعصب “دلیرمردان غیور ایرانزمین” است. یکی از جنبههای غیرت و تعصب، تعصب نسبت به «ناموس» است. در فرهنگ جامعهی ایران (خصوصا طبقات سنتیتر) زن یا همان ناموس جایگاهی برتر همطراز دین و وطن دارد. مردان غیرتی حاضرند به هر وضعیتی دچار شوند اما ننگی دامن ناموسشان را نگیرد. حاضرند جان بدهند اما کسی به ناموسشان متلک یا حتی نگاهی نیندازد.
به همین دلیل، برای یک فرد متعصب در جامعه ایران و در داخل مرزهای ایران (حکمت این «مرزهای ایران» را بعدا میفهمید) غیرت برتر و بالاتر از هر چیزی قرار میگیرد. واضحتر بگویم: به نظر میرسد که هیچ عاملی از جمله زمان، مکان، شرایط و موقعیت اشخاص و… باعث نمیشود تا مفهوم «غیرت» خدشهدار شود و به یک فاکتور پاییندستی تبدیل گردد. مثلا:
یک مرد غیرتمند برایش هیچ فرقی نمیکند که زنش زشت باشد یا زیبا، پیر باشد یا جوان، او در هر حالت اجازه نمیدهد که ناموسش در معرض نگاه دیگران باشد. حتی توفیری ندارد که فرد مقابل (که قرار است ناموس مورد نظر را دید بزند) در چه موقعیتی است: از نظر سنی، وضعیت تاهل و یا از نظر شرایط جسمانی. حتی فاصلهی ناموس با مرد غریبه هم چندان مهم نیست؛ مردی در 500 متری شما، باعث گل کردن غیرت شوهر دلبندتان میشود و شما باید حجاب کامل را رعایت کنید.
اما همهی اینها که گفتیم شاید در جایی رنگ ببازد، یعنی آقای غیرتی قصهی ما در زمانی و مکانی رضایت بدهد که ناموس محترم حداقل چادرش را غلاف کند. بله، درست حدس زدید! این باطلالسحر غیرت، فرنگستان است. کم نشنیدهایم حدیث افرادی که در داخل ایران زن خود را مقید و ملزم به رعایت حجاب (از نوع چادر) می کنند، اما وقتی دری به تخته خورد و به هر بهانهای به کشورهای اروپایی یا آمریکا مسافرت کردند، شمایلشان عوض میشود و به قول یکی از دوستان اینترنتی؛ از بادمجان به هلو تبدیل میشوند. جالبتر اینکه بعد از مراجعت به ایران، دوباره همان لباس های سنتی سابق را به تن میکنند.
اما چه عاملی باعث این رفتار متناقض میشود؟ مگر در خارج از کشور، مرد وجود ندارد؟! یا مگر مردهای خارجی چه چیزی کمتر از مردان ایرانی دارند؟!
شاید گفته شود که فرهنگ رایج در غرب و نوع پوشش آزاد در آنجا، مرد غیرتی را متقاعد میکند که در جایی که 80 درصد بدن زنان عریان است، خطری متوجه ناموساش نیست! اما چنین پاسخی نشان میدهد که هنوز مفهوم و ماهیت واقعی «غیرت» را درست درک نکردهایم. گفتیم که برای یک مرد غیرتی، غیرت و ناموس برتر و بالاتر از هر ارزش و فاکتوری قرار میگیرد (گمان نمیکنم با این جمله قبلی من مخالف باشید). اما چگونه است که این عامل خدشهناپذیر، دچار تغییر و تبدیل میشود؟ جواب را باید در علل و عوامل پیدایش «غیرت» جست؛
کودکی که از مادر متولد میشود بیشک موجود غیرتمندی نیست. این کودک در جامعه ایران به مرور که رشد میکند از دین اطرافیان (اسلام) و ارزشها و هنجارهای آنان تاثیر میپذیرد. اولا؛ دینی که زن را موجودی فرودست و تحت قیمومیت مرد و ملزم به پوشاندن خود میداند، و ثانیا؛ فرهنگ و ارزشهای مردان جامعه که دیگران را به 2 گروه «باغیرت» و «بیغیرت» تقسیم میکنند. اگر یک زن در برخورد با دیگران با روی گشاده و با ادب رفتار کند، از سوی دیگران انگ «بیغیرت بودن» به شوهرش میچسبد و این میشود یک فاکتور منفی اساسی در کارنامهی وی. از طرف دیگر، مردی که دیگری را به اتهام «نظر بد» به ناموساش تنبیه کند، تحسین و تشویق شده و با اعطای لقب «باغیرت» به عنوان الگو به سایرین معرفی میشود. حتی این مردم فحشهای روزمرهشان (مثلا موقع رانندگی) هم عموما با همان لفظ «بیغیرت» همعرض و هممعنی است. سیلی از این ناسزاهای رایج و پرکاربرد را در ذهن دارم که لفظاً به معنای مردی است که از رابطهی جنسی زناش با دیگران خبر دارد و در بر نمیآورد.
حال وضعیت کودکی که در این جامعه بزرگ میشود چگونه خواهد بود؟ یکی از ترسهای دائمی این کودک (مرد آینده) این است که مبادا دیگران به وی لقب «بیغیرت» و «بیناموس» بدهند. در اصل او از این میترسد که مبادا در حلقهی غیرخودیها (بیغیرتها) قرار بگیرد و سزاوار سرزنش و بدگویی دیگران شود. پس در نتیجه محدودیتهای زیادی برای زنش قائل میشود تا دیگران بدانند که زن، ناموس اوست و او حاضر به هر کاری است تا مبادا دامان ناموس و شرفاش ملکوک شود، که اگر ملکوک شد؛ او (مرد) میرود جز جمعیت «بیغیرت»ها که بقیه مردم پشت سرشان چه حرفها که نمیزنند!! به این دلیل است که اگر عنصر سرزنش دیگران و فوبیای (ترس از) بیغیرت شدن را حذف کنیم، در ذهن مرد غیرتمند، ناموس دیگر همان مفهوم مقدس یا تابو نخواهد بود و بالطبع آزادی بیشتری به زن داده خواهد شد (حتی با وجود مذهبی مثل اسلام).
پس حالا شاید بهتر بفهمیم که چرا بعضی از غیرتمندان و متعصبین وقتی پا از مرزهای ایران فراتر میگذارند دیگر وضعیت پوشش «ناموسشان» اهمیتی ندارد. چون دیگر نگران سرزنش و ملامت سایر مردان نیستند و میدانند که کسی به خاطر رفتار یا حجاب زنش، به او انگ بیغیرت بودن نمیزند. البته ممکن است شما هم مثل جناب حداد عادل بدشانس باشید و آدم بیکاری پیدا بشود که از زن شما در خارج از کشور عکس بگیرد و در و همسایه و «فک و فامیل» هم آن عکسها را در ایران ببینند!!
درمورد ناموس و فرهنگ مردسالار جامعهی ایران اینجا مطالب درخوری یافت میشود.
پینوشت 1: محرّک اصلی نوشتنم درمورد غیرت، اتفاقی بود که چند روز پیش برایم رخ داد. در خانهی دوستی مهمان بودم، بحثی جریان داشت بین پدر و مادر سالمندش. دوستم تعریف کرد که دکتر برای مادر 60 سالهاش چند جلسه آبدرمانی تجویز کرده. حالا پدر 70 سالهاش فردا میخواد برود استخر مورد نظر را از وارسی کند مبادا «زن و مرد قاطی باشند»!!
پینوشت 2: در باب مطالبی که درمورد غیرت و روند شکلگیری آن در یک کودک نوشتم، گمانم این است که اکثریت جامعه مردسالار و غیرتی از این الگو پیروی میکنند. به وجود عوامل، الگوها و رفتارهای دیگر در جامعه واقف هستم.
2 comments نوامبر 19, 2009
گریز از بزنگاه؛ جرمی که مرتکب نشدیم!
اگر پرسیده شود که فقط یک خصوصیت از سیاستمدار ایرانی را نام ببرید، جواب من “شانه خالی کردن از مسئولیت در شرایط بحرانی” و “گریز از بزنگاههای تاریخی” خواهد بود. اگر بخواهیم همین تاریخ معاصر ایران را بررسی کنیم به نمونههای واضح و متعددی بر میخوریم؛
در جریان کودتای 3 اسفند 1299 و قدرت گرفتن رضاخان تا سال 1305 که تاجگذاری رسمی وی بود، مدام به همین خصلت “عقبنشینی بر اثر توهین” و “خالی کردن میدان مبارزه” توسط سیاستمداران کلاسیک آن روزگار در مقابل رضاخان مواجه میشویم. 
از هرج و مرج قبل از کودتا و تعویضهای مکرر کابینه و صدر اعظمهای نوبتی که بگذریم، باید به کنشها و واکنشهای رضاخان و مخالفیناش اشاره کنیم. مثلا هنگام وقوع کودتا به جای درمان درد رضاخان میرپنج و سیدضیا طباطبایی، سپهدار (صدر اعظم وقت) به سفارت انگلیس و مشیرالدوله و موتمنالملک و…. به سفارت فرانسه پناهیدند. یا موقعی که مجددا فرصتی دست داد تا افرادی مثل مستوفیالممالک و همان مشیرالدوله رئیسالوزرا (صدر اعظم) شوند، باز هم با اندک تشر و توهینی از طرف مقابل، فکر آبرو و شخصیت خود را کرده و استعفا دادند و به راحتی و دو دستی صحنه را تقدیم رضاخان نمودند. یا مثلا رضاخان نمایندگان متحصن مجلس را تهدید کرد و گفت: «اگر از تحصن خارج نشوید، سرتان را روی سینهتان خواهم گذاشت»، یا به مشیرالدوله صدر اعظم گفت: «یا روزنامه حقیقت را توقیف میکنید یا دستور میدهم که دیگر به هیئت دولت راهتان ندهند»، یا دیگر آنکه چند بار خود و اطرافیان نزدیکاش در جلسات هیئت دولت و…. پای خود را تا چکمه در دست گرفته و خطاب به مخالفان گفته بودند که: «این توی … زن کسی که با من (رضاخان) مخالفت کند» و مثالهای متعدد دیگری از گستاخیها و جسارتهای خارج از چارچوب و قاعدهی رضاخان (که آن موقع فقط یک وزیر کابینه به حساب میآمد) به سیاستمدارانی که هر کدام 50 سال وزیر و وکیل و صدر اعظم بودند. و جالب اینجاست که شاید در تمام موارد، این افراد به محض کوچکترین توهین و تهدید و شرایط سخت پای خود را کنار کشیدند و به رسالت تاریخی خود عمل نکردند. فارغ از آنکه “این مملکت 60 سال به آنها نان و آب داده تا در چنان روزی به کار آیند” (نقل به مضمون از صحبتهای محمدعلی فروغی هنگام امضای قرارداد با متفقین).
از این نمونههای تاریخی در باب “گریز سیاستمدار ایرانی از بزنگاهها” به بهانه “حفظ پرستیژ خود و مقدم دانستن اخلاق بر سیاست” کم نیست؛ همان کاری که مرد فرزانهای همچون مهندس بازرگان در مقابل تندروهای انقلابی در سال 58 انجام داد. یا کنارهگیریهای دکتر مصدق در طول دوران حیات سیاسیاش که در اعتراض به شرایط حاکم انجام میشد.
این مثنوی هفتاد من را مرور کردم، تا برسم به زمان حال و وضعیتی که هم اکنون داریم. محمود احمدینژاد فردی بود که مثل رضاخان زود رشد کرد، چندان با ادب و با اخلاق نبود و به هر بهانهای سیاستمداران کهنهکار را تهدید و تمسخر یا بهشان توهین کرده است.
اما اینبار سیاستمدار ایرانی کوتاه نیامد. خاتمی 3 سال با سفرهای استانی خود به نقاط مختلف کشور روح امید به تغییر را در مردم دمید. موسوی از سکوت 20 سالهی خود خارج شد تا جلوی ضرر به مملکت را بگیرد. شیخ اصلاحات هم حتی خانهی خود را فروخت و خرج انتخابات کرد تا شاید بتواند این «نوخاستگان ناخویشتنشناس» را سر جای خود بنشاند. و انصافا که هیچکدام از این 3 تن و دهها نفر دیگر از اصلاحطلبان از هیچ چیزی در راه مبارزه با باند فاشیست احمدینژاد دریغ نکردند؛ ناموسشان وسط کشیده شد، مفسد اقتصادی لقب گرفتند، شخصیتشان جلوی میلیونها بیننده به تمسخر گرفته شد، خدمات و سوابقشان انکار شد، تهدید شدند، به زندان افتادند و زیر شکنجه رفتند، حتی تطمیع شدند، و….
اینجاست که ما و سیاستمداران ما کاری را انجام دادهایم که در طول تاریخ معاصر ایران کمنظیر بوده است؛ ما در شرایط بحرانی و در یک بزنگاه تاریخی جا خالی نکردیم و به مصلحت آبرو و شخصیت خود میدان را به رقیب وا نگذاشتیم. اینجاست که ایمدواریها برای به سرانجام رسیدن این جنبش افزایش مییابد.
2 comments اکتبر 30, 2009
روز میلاد تن من!
فردا روز تولدمه. هیچ احساس خاصی ندارم. شاید یه کم (فقط یه کم) افسردگی.
ظاهرا بیش از یک سوم از عمرم سپری شده. مثل برق و باد گذشت. اون دو سوم بقیه اش هم به همین سرعت میگذره و ناچارا باید بمیرم. باید منو خاک کنند. از این لوس بازی ها (پوچ انگاری) که مخصوص دوران نوجوانیمون بود خوشم نمیاد، ولی به هر حال مردن هم یه واقعیته که از یه طرف گریز ناپذیره و از طرف دیگه دردناک. نمیخوام حرف از مرگ بزنم. شاید شگون نداشته باشه.
توی سالی که گذشت و من یک سال بزرگتر شدم، اتفاقات زیادی برام رخ داد؛ اتفاقات خیلی خیلی زیاد و تاثیرگذار. البته نمی تونم یکی یکی اینجا نام ببرمشون؛ ولی طیف این اتفاقات از یک شکست عشقی بسیار بسیار سخت تا قبول شدن برای ادامه تحصیل در دانشگاه گسترده شده.
فقط میتونم امیدوار باشم که در سال پیش رو تلخ کامی های کمی به سراغم بیاد، وگرنه ما آدم ها که کلا توی لجن غوطه میخوریم.
الان دارم آهنگ Dov’e L’amore (کجاست عشق) رو از cher گوش میکنم. آهنگ بسیار زیبایی است، و در اصل یکی از بهترین کارهای این خواننده به شمار میره. این آهنگ رو میتونید از لینک زیر بشنوید و البته کلیپ اش رو هم ببینید:
پیشاپیش روز تولد همه مبارک باشه. :دی
پی نوشت 1: هر سال عادت داشتم که هیچ کادویی رو برای روز تولد قبول نمیکردم. امسال خودم به یه نفری پیشنهاد کادو دادم، اونهم یه کادوی تپل مپل!
پی نوشت 2: چند هفته ای میشه که دومین وبلاگم به اسم “بهترین آهنگ هایی که شنیده ام” رو راه اندازی کرده ام. همونجور که از اسمش پیداست بهترین آهنگ هایی که میشونم رو برای دانلود توی وبلاگ میذارم. شاید توی یه پست جداگانه این وبلاگ رو معرفی کردم. شاید هم نه.
5 comments اکتبر 22, 2009
نقدی پیرامون نظریه “بکارگیری خشونت و «جنگ خیابانی» در جنبش سبز”
تاکیدی بر عدم خشونت و پیشگیری از رشد تفکرات خشن در میان اعضا 
چند روزی میشود که در مهمترین سایتهای وب2 فارسی (دنباله، بالاترین) عدهای از دوستان، خواهان شروع فاز مبارزهی خشن و به قول خودشان “جنگ خیابانی” با عوامل حکومت شدهاند.
اگر بخواهیم 2 مورد از مهمترین علل دوام جنبش را تا اینجا ذکر کنیم، باید از «مسالمتآمیز بودن آن» و «شکافی که در نیروهای خودی حکومت (اصولگراها) به وجود آورده است» نام برد. یادمان نرود که شاید در کل تاریخ ایران هیچ جنبش مردمی تا 60 روز بعد از پیدایش، در بطن جامعه چنین گرم، تازه، اکتیو و پویا نبوده و همیشه با افول مواجه شده است. حال اینکه چگونه شده که حکومت ایران با آنهمه سوابق رنگارنگ در جنایت و کشتار افراد مختلف، دستش از سرکوب جنبش نوپای ما باز مانده، باید به این اشاره کرد که اولا هیچ «بهانهای» دست آنها نیفتاده تا طرفداران جنبش را رسماً «محارب» قلمداد کرده و به بهانهی تجاوز به مال و جان مردم، به از بین بردن آن (از طریق بکارگیری خشونت برهنه – چیزی مثل آنچه که در دهه 60 درمورد مجاهدین خلق دیدیم) بپردازد، و ثانیاً به علت کاراکتر مذهبی-انقلابی میرحسین و شعارهای غیرساختارشکنانهي مردم و نیز رفتارهایی که در این 2 ماه از نهادهای حاکمیت سر زده، بین خود نیروهای طرفدار ولایت فقیه شکاف عمیقی افتاده است.
بسیار واضح است که به خشونت گراییدن روشهای بکار گرفته شده توسط اعضای جنبش، هم نقض مسالمتآمیز بودن آن است و هم باعث اتحاد و همگرایی تمام نیروهای خودی ج.اسلامی خواهد شد. و به این ترتیب به نظر نمیرسد که حاکمیت چندان تعلل و رودربایستی در سرکوب جنبش سبز از خود نشان دهد.
ضمن اینکه باید پرسید که “چرا” باید از خشونت استفاده کرد؟ در همین تاریخ معاصر ایران، مگر علیه مخالفان حرکتهای آزادیخواهانه، کم خشونت به کار بردیم و اعدام کردیم؟ مگر برای تحکیم مشروطیت، پس از فتح تهران شیخ عبدالله نوری را به سر دار نفرستادیم؟ آیا جنبش مشروطیت تحکیم یافت یا از فردایش شکافهای جدیدی به وجود آمد و در نهایت مجلس دوم نیز تعطیل شد؟ مگر انقلاب مردمی سال 1357 با بکارگیری خشونت به بیراهه نرفت و به نظامی توتالیتر نینجامید.
ثانیاً این «خشونت» را باید علیه چه کسی به کار ببریم؟ آیا یک بسیجی یا یک فرد معتقد به ولایت فقیه که دستش به خون کسی آلوده نشده را میتوان به جرم داشتن عقیدهاش کتک زد یا آزار داد؟ آیا اینکار باعث کاشته شدن تخم کینه و نفرت نسبت به اعضای جنبش در نزدیکان و خویشاوندان آن شخص نمیشود؟ حتی اگر بپذیریم که به عوامل اصلی سرکوب مردم یا قاتلین دوستان خود دسترسی داریم (که بسیار بعید به نظر میرسد)، باز هم مگر ما صلاحیت این را داریم که خودمان طرح اتهام کنیم، و بدون محاکمه در دادگاه صالح و اجازه دادن به متهم برای دفاع از خود، حکم را صادر کنیم و نیز آنرا به اجرا در بیاوریم؟ به نظر شما این رفتار خیلی «آشنا» نیست؟ آیا این همان چیزی نیست که به کرّات از جمهوری اسلامی دیدهایم و خود ما بدان معترضیم؟
انتظار میرود بعد از آنهمه تجربههای ناکام در رسیدن به دموکراسی و آزادی، اینبار باید مشق خود را بدون غلط بنویسیم. خیلی جالب نیست که از یک سوراخ چند بار گزیده شویم. ضمن اینکه یادمان نرود که اگر جنبش سبز سرکوب شود و یا منحرف گردد، حداقل تا 10 سال آینده نباید انتظار کوچکترین حرکت آزادیخواهانه را داشت. جنبش سبز، تنها امید ماست، دقت کنیم تا با اِعمال خشونت، همان کار دلخواه حکومت را انجام ندهیم.
یاحق.
Add comment آگوست 9, 2009
ترانه یک همزبان تاجیک برای جنبش سبز مردم ایران
چند روز پیش یک کامنتی برای من گذاشته شد و یکی از همزبانان تاجیک ما لینک ترانه ای رو که خودش برای “جنبش سبز” مردم ایران خونده, برای من گذاشته بود.
این دوست ما در متن کامنتش نوشته: «من تاجیکم و دارم یک ترانه و آواز برای جنب و جوش سبز شما و آن را به همه هم کلامان هدیه میکنم . آرزو میکنم که همه آدما هم برا این جنبش سبز مایه کنین. زنده باشه مملکتتون».
با تشکر از این دوست عزیز, لینک ویدئویی این آهنگ رو در یوتیوب, اینجا میذارم. ضمنا این هم لینک آهنگ در سایت دنباله! به امید جهانی آزاد و آباد….
متن ترانه:
گل شکفته خواهد شد…. یک بهار آزادی
من سرود خواهم خواند…. بار بار آزادی
بیرق عزیز عشق…. سبز سبز خواهد ماند
بر گذرگهان آتش…. در کنار آزادی
گل شکفته خواهد شد…. یک بهار آزادی
من سرود خواهم خواند…. بار بار آزادی
1 comment آگوست 3, 2009